عشق ماعشق ما، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 29 روز سن داره
قاصدک من قاصدک من ، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

قاصدک جون

خواب

دیشب خواب میدیدم رفتم یه عالمه کتاب بخرم . اینقدر کتابهاش خوب بودن .  کلی انتخاب کردم . همشون هم کودک و کودک یاری بودن . با کلی تخفیف ... ولی وقتی رفتم پای صندوق تا حساب کنم قیمت کتابها را یه دفعه کلی گرون کرد و من مجبور شدم کتابها را پس بدم :(
27 بهمن 1393

من میخوام بلد باشم ...

این روزا دلم میخواد یه عالمه پول دستم بیاد برم با همش کتاب بخرم . هرجا نمایشگاه کتاب یا کتاب فروشی میبینم فوری میرم سمت کتابایی که باهاش بتونم اطلاعاتم رو در زمینه کودک افزایش بدم . کتاب ها را نگاه میکنم ببینم تخفیف دارن یا نه . این روزا کتاب از همه چیز گرون تر شده . متاسفانه تا به حال فقط یه کتاب تونستم تهیه کنم . اما در عوض چند صفحه ورد اطلاعات اینترنتی جمع کردم . امیدوارم خدا این توفیق رو بهم بده که بتونم از این اطلاعات نهایت استفاده رو بکنم . چند روز پیش یه مغازه اسباب بازی هاش رو حراج زده بود ، دلم میخواست میرفتم یه عالمه چیز میخریدم ، به آقایی هم گفتم اونم گفت یارانه رو که گرفتی بخرشون ، ولی متاسفانه نشد بخرم. دلم میخ...
21 بهمن 1393

بادکنک

اگه یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباب‌بازی دیگه‌ای براش بادکنک می‌خرم.  بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد می‌ده.  بهش یاد می‌ده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره.  بهش یاد می‌ده که چیزای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه.  و مهمتر از همه بهش یاد می‌ده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اونقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده ...
8 دی 1393

و من هنگام اذان ، زیر باران دعا میکنم ...

همیشه از خدا خواستم و میخوام که به من و شوهرم فرزندانی صالح و سالم عنایت کنه . حتی گاهی میگم صالح و سالم و به موقع و خوش روی و خوش قدم . یعنی علاوه بر صالحیت و سلامت ، اینکه کی بیان هم مهمه .  با وجود تمام عشق و علاقه ای که به بچه دارم میگم ، یه وقت نشه من بی موقع از خدام بخوام ، اون وقته که هیچ تضمینی برای این علاقه باقی نمیمونه . اونوقته که خدایی نکرده به جای اینکه بشه راحت جان میشه بلای جان . دلم میخواد وقتی بیاد که وجودش نیاز بشه تا عزیز باشه ، نه وقتی که بی موقع باشه و اضافی . خوش روی و خوش قدم رو امروز فهمیدم . دلم میخواد خندان باشه و زیبا . چرا که لبخند ارزان ترین هدیه است و دادن هدیه کاری نیک . خوش قدم با...
8 دی 1393

صحبت دو نفره

دیشب برای اولین بار آقایی پیش قدم شد تا راجع به پروسه بچه :) صحبت کنیم . حتی پرسید چه اسمی قشنگه .  خوب اون لحظه خیلی احساس خوبی داشتم . هرچند صحبتهامون کوتاه بود . حتی میون حرفها یه چیز جالب هم فهمیدم که تو ادامه مطلب میگم . نمیدونم شاید یه روزی بسته به شرایط ادامه مطلب رو پاک کنم یا بزارم باشه ... دیشب آقایی وسط حرفاش گفت : برام یه اس ام اس اومد که دختر میخوایید یا پسر ؟ منم فعال کردم . بهش گفتم من یه عالمه مطلب راجع به این موضوع دارم . گاهی میگم خوب علم پیشرفت کرده و تصمیم گیرنده خودمونیم . اما فوری یادم میاد اونی که میخواد تنها خدا ست و ما هزارم برنامه بریزیم تا خدا نخواد نمیشه . . . . چیزی که خ...
8 دی 1393

نظم

مطلب زیر برام خیلی جالب بود .  گفتم منم تو این وبلاگ بنویسم باشد تا کمکی باشه برای تربیت کودکم .   بسم الله الرحمن الرحیم   اتاق پدرام 5 ساله برام خیلی جالب بود. هرکدوم از وسایل جایی داشت و مهتاب کنار هر کمد یا کشو هم یک لیبل کوچولو زده بود که پدرام خودش با نقاشی وسیله ای که باید توی اون باشه رو معلوم کرده بود. اینطوز موقع جمع کردن معلوم میشد هر وسیله باید کجا بره. یه چیز بامزه ای که مهتاب یواشکی نشونم داد،یه سبد بزرگ بود توش فقط چتر پانیذ و دوتا از شلوارهای پدرام بود! یک کاغذ بزرگ روش چسبونده بودند که معلوم میکرد اسم اون سبد، "  سبد آخ آخ !  " هست و در اطراف این کاغذ، پدرام و پا...
29 آذر 1393

فرزند صالح

دیروز بعد از کلی گشتن بالاخره تونستم کتاب فرزند صالح یا ریحانه بهشتی رو پیدا کنم . میدونی کجا ؟ یه نمایشگاه کتاب تو دروازه تهران . وقتی داشتم از دانشگاه بر میگشتم ( از کلاس محاسبات عددی فرار کردم :) )
25 آبان 1393

مادر

    عاقبت در یک شب از شبهای دور کودک من پا به دنیا می نهد     ان زمان بر من خدای مهربان نام شور انگیز مادر می نهد ان زمان طفل قشنگم بی خیال در میان بسترش خوابیده است بوی او چون عطر پاک یاسها در مشام جان من پیچیده است ان زمان دیگر وجودم مو به مو بسته با هستی طفلم میشود ان زمان در هر رگ من جای خون مهر او در تارو پودم میشود می فشارم پیکرش را در برم گویمش چشمان خود را باز کن در کنارم زندگی اغاز کن می گشاید نور چشمم دیدگان بوسه ها از مهر بر رویش میزنم گویمش اهسته ای طفل عزیز می پرستم من ترا مادر منم می پرستم من ترا ما...
3 آبان 1393

اولین خرید تو

دیشب ، یه شب پاییزی توی میدان شهدا اولین لباس رو برای قاصد کوچکم خریدم . نمیدنم دختری یا پسر ، به همین خاطر نمیدونستم چه رنگی برات بخرم . نمیدونم کی قراره بیای تو زندگی من و بابات ، پس نمیدونستم باید زمستونی بخرم یا تایستونی . فسفری و قرمز خریدم که اگر یه دختر لپ گلی باشی بتونی بپوشی اگر یه پسر کاکل زری هم باشی باز هم بتونی .
30 مهر 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به قاصدک جون می باشد